ریحانه ریحانه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

ریحانه عسلی

یه روز برفی

امروز میخوام برات چند تا عکس از دی ماه سال 91 برات بذارم. یه روز که بعد از گذشت چند سال از مشهد نشینی ما یه برف درست و حسابی اومد و همه جا سفید پوش شد.   صبح روزی که برف اومد(تو عکس مشخصه که برف داره می باره) ردپای یه فرشته یه ژست برفی منظره ی روبروی خونه ی ما فردای اون روز برفی (ریحانه در حال نگاه کردن به آدم برفی که امیر حسین پسر همسایه مون درست کرده بود) برف بازی ریحانه جون در حال خوردن برف منظره ی زیبای خونه ی ما و کوه های پر از برف (فرداش) ...
18 اسفند 1391

مهد کودک

دختر نازم تقریبا یک ماهی هست که داری میری مهد کودک. اینجوری برات بگم که بعد از گذروندن 6 ماه مرخصی زایمان من به خاطر اینکه وقت بیشتری رو پیشت باشم و بتونم بهتر ازت مراقبت کنم، به همراه بابایی تصمیم گرفتم که  1سال مرخصی بدون حقوق بگیرم واز بودن کنارت لذت ببرم. این یه سال با همه ی لحظات سخت و شیرینش گذشت و تاااااااااا اینکه رسیدیم به اواسط ماه بهمن و نزدیکای روز 23بهمن ، یعنی روزی که من قرار بود برگردم سر کار. بعد از اینکه از دزفول برگشتیم به خاطر اینکه قبل از رفتنم سرکار تو عادت کنی به مهد ، تو رو چند روز زودتر بردم مهد. روز 15بهمن ماه سال 91 اولین روزی بود که تو رو بردم مهدکودک. منو و بابایی تو مسیر همش برات این شعرو میخوندیم و تش...
18 اسفند 1391

روزهایی که گذشت...(سفرنامه دزفول)

سلام عزیز دلم ، شیرین عسل مامان ما دوباره اومدیم بعد از تقریبا 2 ماه که آپ نکرده بودم دوباره برگشتم. تو این مدت اتفاقات رنگارنگی افتاد که فرصتی برا نوشتن نداشتم. اولش که یه مدت مهمون داشتیم و دایی غلام اومده بود پیشمون. تو کلی باهاش دوست شده بودی و از بغلش پایین نمیومدی. حتی موقع غذا خوردن هم میرفتی مینشستی رو پاش و بهش میگفتی بهم غذا بده. جالب اینکه فقط هم از دست دایی غذا میخوردی. یه چیز دیگه هم که اون چند روز خیلی پر رنگ بود انار خوردن تو به همراه دایی بود. روبروی هم مینشستین و انار دون میکردین و میخوردین. یه موقع اون برات دون میکرد ، یه موقع هم قبول نمیکردی و از دونه های انار خودت میخوردی. کلی ازتون فیلم گرفتم.خلاصه اون چند روز بهت خی...
8 اسفند 1391

بیا بریم بخوابیم شیطون بلا

سلام ثمره ی زندگیم امروز حال عجیبی داشتم. انگار بیشتر از همه ی روزا دوست داشتم. همش بوست میکردم. همش بغلت میکردم و محکم فشارت میدادم. امروز حس میکردم نسبت به روزای دیگه خانم تر شدی. عاقل تر شدی. خلاصه برات بگم کلی عشق کردم با تو.خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم به خاطر داشتنت. میخوام اینجا داستانی رو برات تعریف کنم که هر شب تکرار میشه و شده دیگه برا خودش یه سریال ، خوابیدن تو. اول از همه که بابایی وقتی خوابید تازه من میتونم تو رو بخوابونم. همه ی چراغا خاموش میشه و فقط چراغ خواب اتاقت که شکل یه بره ی صورتی رنگه روشن میمونه. من: ریحانه بریم بخوابیم تو اتاقت. تو: بدو میای تو اتاقت و میخوابی رو تشکت. و کلمه معروف شیر شیر شیر.... تکرار میشه ...
4 اسفند 1391
1